|
بسمی تعالی
+ نوشته شده در سه شنبه دوازدهم آبان 1388ساعت 15:6  توسط محمد
|
فقط تو آغوش خودم،دغه دغه ها تو جابذار به پای عشق من بمون هیچ کس رو جای من نیار مهر لباتو رو تن و روی لب کسی نزن فقط به من بوسه بزن.
به روح و جسم و تن من
+ نوشته شده در سه شنبه دوازدهم آبان 1388ساعت 15:4  توسط محمد
|
نمی دانم چرا با اینکه می دانم چرا با ،تاروپود جان
+ نوشته شده در سه شنبه دوازدهم آبان 1388ساعت 15:3  توسط محمد
|
بسمی تعالی
رفته ام من سالها از خاطرات این و آن یک سراغ ساده،هم از ما نمی گیرند کسی شانه های عاشقان گر تکیه گاه اشکهاست پس چرا بر شانه ام اشکی نمی ریزد کسی
+ نوشته شده در سه شنبه دوازدهم آبان 1388ساعت 15:2  توسط محمد
|
+ نوشته شده در جمعه ششم شهریور 1388ساعت 15:46  توسط محمد
|
عشق را دوست دارم ، ولى ا ز ز مانه می ترسم . . . سلام را دوست دارم ، ولى از زبانم مى ترسم . . . من روز را دوست دارم ، ولى از روزگار مى ترسم . . .
+ نوشته شده در جمعه ششم شهریور 1388ساعت 15:42  توسط محمد
|
با من از عشق بگو با هرم نگات خاكسترم كردى اى آشفته مو آشفته ام كردى آرزوى من داشتن تو بود آرزوم راز سبز جنگل تو چشماى توست خونه چشام پرتوى نگام مال تو لحظه اى تو چشماى تو گم شدن مال من
+ نوشته شده در جمعه ششم شهریور 1388ساعت 15:36  توسط محمد
|
هیچ فکرنکردم به جرم عاشقی اینگونه مجازات شوم دیگر کسی بسراغم نخواهد آمد قلبم شتابان میزند شمارش معکوس برای انفجار در سینه ام و من تنهای خود را در آغوش میکشم
+ نوشته شده در جمعه هشتم خرداد 1388ساعت 16:59  توسط محمد
|
نه! این قرارمون نبود تو بی خبر بری من خسته شدم که تو بی همسفر بری عشق منی هنوز باور نمی کنم گاهی به قلب من سرمیزنی هنوز
+ نوشته شده در جمعه هشتم خرداد 1388ساعت 16:57  توسط محمد
|
|
|